انتشارات نیک ورزان
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : انتشارات نیک ورزان
مطالب اخیر
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
بار هستی اثر میلان کوندرا، نویسنده چک، تفکر و کاوش درباره زندگی انسان و فاجعه تنهایی او در جهان است...
چگونه بار هستی را به دوش می‌کشیم؟ آیا 'سنگینی' بار هول‌انگیز و  'سبکی' آن دلپذیر است؟...
برداشت فلسفی و زبان نافذ کتاب،‌ از همان آغاز خواننده را با مسائل بنیادی هستی بشر روبه‌رو می‌کند و به تفکر وا می‌دارد...
اگرچه شخصیت‌های کتاب واقعی نیستند، از انسان‌های واقعی، بهتر درک و احساس می‌شوند. کوندرا در توصیف قهرمانان خود می‌نویسد: "شخصیت های رمانی که نوشته‌ام، امکانات خود من هستند که تحقق نیافته‌اند. بدین سبب تمام آنان را دوست دارم و هم هراسانم می‌کنند. آنان هر کدام از مرزی گذر کرده‌اند که من فقط آن را دور زده‌ام. آنچه مرا مجذوب می‌کند، مرزی است که از آن گذشته‌ام. مرزی که فراسوی آن خویشتن من وجود ندارد."




نوع مطلب : رمان غیر فارسی، 
برچسب ها : رمان هستی، رمان خارجی،
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 14 آذر 1395
انتشارات نیک ورزان
برشی از کتابی که حتما باید بخوانید:
«پیرمرد چندان اندیشناک نبود، فقط بی وقفه و با سر تکان دادنی آرام به زندگی گذشته ی خود و زندگانی به طور عام می نگریست، به آن زندگانی ای که ناگهان در نظرش چنان دور و غریب می نمود، به آن ازدحام پر هیاهو و بیهوده ای که خود زمانی در مرکز آن ایستاده بود، ازدحامی که آرام آرام و به گونه ای نامحسوس از او دور شده بود و اینک از دوردست در گوش های شگفت زده و تیز شده ی او طنین می انداخت.
گاهی با صدایی آرام با خود می گفت: "عجب، عجب!"
بعد، وقتی مادام بودنبروک آخرین، کاملاً آخرین نفس عاری از مقاوت خود را از سینه بیرون داد، وقتی در سالن غذاخوری مراسم پیش از تدفین برگزار شد و تابوت پوشیده از گل را از زمین برداشتند و آرام بیرون بردند، باز خلق و خوی پیرمرد تغییر نکرد، حتا اشکی نریخت، ولی آن شگفتی و سر تکان دادن آرام با او ماند و آن "عجب!" گفتنِ آمیخته به لبخندی محو کلام محبوب او شد. شکی نبود که عمر بودنبروک هم رو به پایان می رفت.
از آن به بعد عادت کرد در جمع خانواده ساکت و در خود فرو رفته بنشیند، و اگر هم گاهی کلارای کوچک را بر زانوان خود می نشاند تا شاید یکی از آن ترانه های شاد خود را برایش بخواند، مثلاً:
کالسکه در شهر می گذرد...
یا:
نگاه کن، آن جا پروانه روی دیوار نشسته است...
چه بسا ناگهان سکوت می کرد و ناخودآگاه در اندیشه ای طولانی فرو می رفت. سپس "عجب!" گویان، سر تکان می داد، نوه ی خود را زمین می گذاشت و سر به سویی دیگر می گرداند. یک روز گفت: "ژان دیگر بس است، هان؟"»


ادامه مطلب


نوع مطلب : رمان غیر فارسی، 
برچسب ها : رمان، رمان خارجی،
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 14 آذر 1395
انتشارات نیک ورزان


 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات