تبلیغات
انتشارات نیک ورزان - داستانی شنیدنی از زبان عطار نیشابوری
 
انتشارات نیک ورزان
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : انتشارات نیک ورزان
مطالب اخیر
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دزدی به خانه احمد خضرویه رفت و بسیار بگشت، اما چیزی نیافت که قابل دزدی باشد .
خواست که نومید بازگردد که ناگهان احمد، او را صدا زد و گفت:
ای جوان! سطل را بردار و از چاه، آب بکش و وضو بساز و به نماز مشغول شو تا اگر چیزی از راه رسید، به تو بدهم؛ مباد که تو از این خانه با دستان خالی بیرون روی!
دزد جوان، آبی از چاه بیرون در آورد، وضو ساخت و نماز خواند.
روز شد. کسی در خانه احمد را زد. داخل آمد و 150 دینار نزد شیخ گذاشت و گفت این هدیه، به جناب شیخ است.
احمد رو به دزد کرد و گفت:
 دینارها را بردار و برو؛ این پاداش یک شبی است که در آن نماز خواندی.
حال دزد، دگرگون شد و لرزه بر اعضایش افتاد.
گریان به شیخ نزدیک تر شد و گفت: 
تاکنون به راه خطا می رفتم . یک شب را برای خدا گذراندم و نماز خواندم، خداوند مرا این چنین اکرام کرد و بی نیاز ساخت.
مرا بپذیر تا نزد تو باشم و راه صواب را بیاموزم. کیسه زر را برگرداند و از مریدان شیخ احمد گشت.




نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها : کتاب عطار،
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 16 آذر 1395
انتشارات نیک ورزان
شنبه 18 خرداد 1398 09:16 ق.ظ

What's up, after reading this amazing paragraph i am also cheerful to share my know-how here with mates.
دوشنبه 30 اردیبهشت 1398 08:38 ب.ظ
erectile function index 5 http://viagralim.us erectile function index 5 !
Spot on with this write-up, I truly believe that this website needs far more attention. I'll probably be back again to read more, thanks for the info!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر